فرصت دوباره آفتاب
گفتم که می خوام خونسردانه دعوا راه بیندازم. از دیروز شروع شد. آقای همسر رفت تو بالکن که سیگار بکشه. من هم طبق معمول دنبالش. شروع کردم به چانه زدن روزیی یه پاکت میشه ۸۰۰ تومن در ماه ۲۴۰۰۰ تومن در سال ۲۴۰ هزار تومن-البته با تخفیف- من ۲۴۰ تومن سالیانه می ذارم بانک مسکن. داری زیاده روی می کنی. نمی گم نکش. حتما بدنت احتیاج داره که می کشی دیگه. هفته ای دو تا پاکت بکش -آقای همسر: من قبلا هم اینقدر می کشیدم. (حتما پس حرفش این بود که قبلا که تو اعتراض نمی کردی!) - من: الان خودت تنها نیستی. انصاف داشته باش. شروع می کنه به آواز خوندن. خب اینجا باید اعتماد به نفسم رو حفظ می کردم و ادامه می دادم اما ناراحت شدم و رفتم آشپزخونه و خودم رو سرگرم کردم. بعد هم دیدم اومده خوابیده. با انگشتم می زنم بهش. چشماش رو باز می کنه و پشتش رو می کنه به من. دوباره می زنم بهش. به من گوش کن. شونه اش رو می اندازه بالا - من: سیگار کشیدنت منو ناراحت می کنه. امیدوارم درک کنی که می دونم درک می کنی. من نمی خواستم قهر کنم. قهر رو خودش شروع کرد. کلا از قهر کردن خوشم نمی یاد. قهر یعنی فرار. یعنی من آدم بالغی نیستم و نمی تونم حرفم رو بزنم. حالا هر طرف اتاق می رم خنده ام می گیره و با زور خودم رو نگه می دارم که پغی نزنم زیر خنده. که اگر بخندم کسی نمی تونه جمعم کنه اونوقت فکر می کنه موضوع اصلا جدی نیست. نمازم رو می خونم . یه فیلم به اسم Butterfly Effect می ذارم. برقها رو هم خاموش می کنم. فیلم حاصل تخیل به نویسنده و کارگردان روانی امریکایی است. نه ترجمه اش خوبه و نه موضوع خوبی داره که بشه دنبالش کرد. کلا بیننده رو گیج می کنه و حوصله اش رو سر می بره. از وسطا قطعش می کنم. ساعت 11 هست . آقای همسر هم خوابیده. بیدارش نمی کنم. . از آنجا که تو دستورات دینی گفتند به هیچوجه رختخواب تون رو سوا نکنید. می رم دو تا پتو می یارم. پتو گلبافت رو می اندازم روی آقای همسرو پتو مسافرتی رو هم روی خودم و با فاصله ازش می خوابم. همین جاست که قدر اتاق خواب ساکت و دنجم رو می دونم. چون صدای یخچال و تیک تیک ساعت رو اعصابمه. نصف شب بلند میشم و می بینم رفته رو تخت خوابیده. نامرد من رو هم بیدار نکرده. اصلا منو بگو که پتو خوبه رو روی اون انداختم. خلاصه تا صبح خرد و خمیر شدم روی زمین خوابیدم. ساعت ۶:۳۰ بیدار میشم و با خودم درگیرم که پاشم صبحانه براش درست کنم یا نه. دل درد خفنی دارم و بی خیال می شم. خودش چای شب مونده و با یه خرما خورده بود و رفته بود. پ.ن: جاری ام ۱۲ ساله که با قهر کردن به همه خواسته هاش رسیده. دو روز قهر می کنه بعد یه دستبند دو میلیونی تو دستشه. ما رو باش برای چی قهر می کنیم. واقعا ۲۴ تومن ارزش چونه زدن داره؟ سیگار برای سلامتی اش ضرر داره؟ خب ضرر داشته باشه... به من چه؟ مگه ریه های منه که تخریب میشه؟ همونجور که من از بوی سیگار بدم مییاد و وقتی دودش بهم می خوره چشمام شروع می کنه به سوزش و اون اصلا توجه ای نمی کنه. -لابد تو دلش هم میگه گور باباش- من هم به سلامتی اش توجه نمی کنم. پ.ن: اپیزود بعدی اینه که سیگار بکش. اما من دیگه برای خونه خرید نمی کنم. همه خریدها با خودت به آقای همسر گفتیم بابات سراغت رو می گرفت و با هزار مکافات راضی اش کردم که بیاد پایین. من رفتم پایین و آقای همسر رفت سیگار بخره. باز جلوی پدرشوهرم ظاهر شدم و اگه محبتش گل کنه و گیر بده، گیر داده ها : او هاراده؟ یاتب؟ یا ایشلَ ده؟ ما هم برای اینکه قال قضیه رو بکنیم گفتیم: یاتب (خوابیده)!دیگه اومد و خیال پدرشوهرم راحت شد. شام خوردیم و ظرفها رو شستم. عکسهای جشن انجمن دوقلوهای ایران رو که برام ایمیل شده بود دیدیم. دوتا از خواهر شوهرهام دوقلواند. جالب اینکه توی اون عکسها من خواهرهای دوستم رو دیدم و براشون ایمیل کردم آخر شب دوستم s داده که عجب دقیق هستی تو. توی این جمعیت اون دو تا رو شناختی (ما اینیم دیگه) آقای همسر بدون اینکه به من بگه زودتر از من اومد بالا. از این خونسردی ناراحت شدم و چون شوهر خواهرشوهرم هم بود. وقتی رفتم بالا بهش گوشزد کردم. حالا اینها از دیشب بود. بگم از امروز: امروز که جمعه است و آقای همسر رفته سرکار. صدای حرف زدن جاری و مادرشوهر می یاد. خیلی هم طولانی حرف می زنند. الحمدالله که نمی فهمم چی می گند. بعد یهو صدای جیغ خواهرشوهرم می یاد. یا خدا باز سوزنش گیر کرده. یه چند دقیقه ای صدای هارت و پورت و چند تا جیغ دیگه... بعد همه صداها می خوابه.... یه چند لحظه بعد صدای جیغ یه زن و فریادهای یه مرد و گریه یه بچه که مادرش رو صدا می کنه، می یاد. احتمالا یه زن و شوهر با هم دعواشون شده. معلوم نیست امروز اینجا چه خبره. اصلا چیزهای مهمی نبود. فقط گزارش نوشتی بود برای اظهار وجود در دنیای مجازی. پ.ن: دل مامانم برام تنگ شده. اینو از صداش می فهمم. عجب دختری ام من. قراره چهلم عموم تموم بشه و بیاد اینجا. قربونش برممممممممم من. پ.ن2: برای اینکه هوشیاری و حافظه ام رو از دست ندم دارم شعر حفظ می کنم. فعلا غزلهای حسین منزوی-سلطان غزل معاصر- رو انتخاب کردم. پ.ن3: در تدارک یک دعوای کاملا خونسردانه و جدی هستم برای کم کردن سیگار آقای همسر. مترصد فرصتیممممممممممممم تا تأثیر مطلوب را بگذارد. از آنجایی که می دونستم آقای همسر تو جمع خانواده اش دوست نداره بیاد. من هم برنامه ای چیدم تا روز جمعه شام بریم خونه مادرشوهرم برای عرض تبریک. دو دست پیاله فرانسوی گرفته بودم (توضیح اینکه همه پیاله های مادرشوهرم شکسته و لب پریده است و من تشخیص دادم به دردش می خوره شب به آقای همسر میگم یکیش رو تو بده، یکیش رو من. میگه نه تو زحمتش رو کشیدی هردوش رو تو بده. خلاصه با کلی خوشحالی و تشریفات رفتیم کادو رو دادیم. پدرشوهرم خیلی براش جالب بود. شام رو خوردیم و اومدیم بالا. روز شنبه هم بقیه خواهر و برادرشوهرها پول گذاشته و یه فر برقی خریده بودند. مادرشوهرم پسرها رو شام نگه داشت. من شامم رو گذاشتم و رفتم پایین.(بدون آقای همسر) بیا و ببین عروس ها چه دست و دلبازیی کرده بودند و مرغ زعفرونی برای مادرشوهرم پخته بودند.(از کیسه خلیفه بخشیده بودند دیگه آخر شب اومدم بالا به چشمهای آقای همسر زل زدم. دیدم پاشد و رفت یه تراول برام آورد. -من: این چیه؟ -آقای همسر: هدیه روز زن - پول رو می خوام چکار؟ - گفتم یه چیزی با سلیقه خودت بگیری. - یه رحل قرآن دیدم می رم اونو می گیرم - اون که قیمتی نداره - مگه با قیمته؟ چیزیه که لازم دارم و برام ارزش داره. امروز با خواهرشوهر جونم می خواهیم فر رو افتتاح کنیم و توش کیک بپزیم. نظرخواهی: ما چون تازه ازدواج کردیم، همه چیز داریم. تو این مدت هم دو تا تی شرت و یه ساک ورزشی برای آقای همسر گرفتم. برای همین به دنبال یه ایده ناب و سورپرایزی و متفاوت هستم برای روز مرد که زیاد هم پر هزینه نباشه. بنابراین دوستان گلم خسیس نباشید و ایده هاتون رو به اشتراک بذارید. آقایون هم اگر نقطه نظراتشون رو بگن خیلی ممنون میشم. بعدا نوشت: یادم رفت بگم ۲۰ تومن پول ریختم به حساب مامانم به عنوان کادو. قرار بود زن داداشام پول بذارند و مامانم چرخ گوشت بخره. الهی بمیرم واسش این اولین سالیه که روز مادر پیشش نیستم. البته خب داداش هام هستند کنارش - من: اگه هیچیه چرا بخیه خورده؟! - آقای همسر: کی گفته بخیه خورده؟! - اگه بخیه نخورده چرا چرک خشک کن داده؟ خلاصه ماجرا رو تعریف کرد که یه تخته از فاصله دو متری افتاده پایین و کمانه کرده سمت آقای همسر و درست قسمت تیز تخته خورده به پیشونیش. اونم بالای ابروش به صورت اریب. خیلی هم عمیق بوده. دوستاش می بردندش مرند و اونجا بخیه می زنند. خودش میگه ۲۰ تا خورده اما من فکر می کنم ۸-۹ تا بیشتر نیست. ولی خیلی عمیقه. (عمیق رو دوبار بکار بردم عصر رفتم براش کمپوت بگیرم که خواهر شوهرم رو دیدم و ماجرا رو براش تعریف کردم. اول نمی خواستم بگم اما گفتم اونها بدونند بهتره می یان بهش سر می زنند و برای روحیه هردومون خوبه. تازه رسیده بودم خونه که دیدم خواهرشوهر بزرگم با شوهرش اومدند. شب هم دوستای آقای همسر و دو تا از برادرهاش اومدند. خلاصه تا ۱۲:۳۰ شب مهمون داری می کردم. ساعت ۱ شام خوردیم الان هم خونه مون پر از آبمیوه و شیرینی شده! تازه دو تا از خواهرهاش هنوز نیومدند. یکی از داداش هاش هم کلا تو آفسایده. همونی که بهش تهمت زده. البته صبحی که رو بالکن بودیم خانمش اومده بود حیاط (آخه بالکن خونه ما مشرف به حیاط اونهاست) ما رو دید و پرسید چی شده؟! - آقای همسر: الان دلشون خنک میشه - من: اونا که خیلی وقته دلشون خنک شده!
![]()
باور کن همون ۱۰ روز اول کم می یاره![]()
). مدل شکلات کادوش کردم. می دونم قدیمی شده اما اینها اصلا هدیه رو کادو نمی کنند؛ پس براشون جالبه. صبح جمعه رفتم پایین دیدم مادرشوهرم کلی پتو و ملافه ریخته رو زمین. گفتم می رم چرخم رو می یارم تا اینها رو بدوزی. اول ازم پرسید باشارسن؟ به خواهرشوهرم میگم مامان چی میگه: میگه بلدی؟ میگم نه اما از رو کاتالوگ می تونم انجام بدم. خلاصه درزها رو بهم دوختم بد هم درنیومد و اعلام کردم که شام می آییم پایین. مادرشوهرم هم مهربون گفت: اُسون.
)![]()
همین جوری نشستم و نمی دونستم چکارکنم از طرفی دو روز بود به آقای همسر برنج نداده بودم و تصمیم داشتم کتلت با کته درست کنم. تا ساعت سه آب نیومد. دیگه فرصت برنج درست کردن نبود چون از قبل خیسش نکرده بودم. کتلت رو درست کردم و تازه تموم شده بود که دیدم آقای همسر زودتر از همیشه اومد. من هم بالای پله ها وایستاده بودم و هی می گفتم: واییییییییی چقدر مادرزنت دوستت داره!
همین الان غذا درست کردنم تموم شد که یهو از پیچ پله ها پیچید و دیدم روی پیشونی اش باند پیچی شده و یه پلاستیک دارو هم دستشه. آقا ما رو میگی یخ کردیم که چی شده؟ حالا هی میگه : هیچی!
)![]()
| Design By : Pars Skin |

